خدای من نه آن قدر پاکم که کمکم کنی و نه آن قدر بدم که رهایم کنی میان این دو گمم هم خود را و هم تو را آزار میدهم هر چه قدر تلاش کردم نتوانستم آنی باشم که تو خواستی و هرگز دوست ندارم آنی باشم که تو رهایم کنی آنقدر بی تو تنها هستم که بی تو یعنی “هیچ” یعنی “پوچ” خدایا هیچ وقت رهـــایم نکن . . .
خدا آن حس زیبایی ست که در تاریکی صحرا زمانی که هراس مرگ می دزدد سکوتت را یکی همچون نسیم دشت میگوید کنارت هستم ای تنها . . . و دل آرام میگیرد
ﻧﮕﺮاﻥ ﻓﺮﺩاﻳﺖ ﻧﺒﺎﺵ ﺧﺪاﻱ ﺩﻳﺮﻭﺯ و اﻣﺮﻭﺯﺕ , ﻓﺮﺩا ﻫﻢ ﻫﺴﺖ ﺧﻮﺷﺒﺨﺘﻲ ﻳﻌﻨﻲ ﻧﮕﺎﻩ ﺧﺪا . . .
ﭼﻪ ﺯﻳﺒﺎ ﺧﺎﻟﻘﻲ ﺩاﺭﻡ ﭼﻪ ﺑﺨﺸﻨﺪﻩ ﺧﺪاﻱ ﻋﺎﺷﻘﻲ ﺩاﺭﻡ ﻛﻪ ﻣﻴﺨﻮاﻧﺪ ﻣﺮا ، ﺑﺎ ﺁﻧﻜﻪ ﻣﻴﺪاﻧﺪ ﮔﻨﻪ ﻛﺎﺭﻡ . . .
اشکهایم که سرازیر میشوند...... دیری نمی پایدکه قندیل می بندد... عجیب سرد است هوای نبودنت
دلتنگی احساس قشنگیه وقتی بدونی اونیکه دوسش داری هیچوقت فراموشت نمی کنه
چه سخت است دلتنگ قاصدک بودن در جاده ای که در آن هیچ بادی نمی وزد ...
من تصوراتم از تو با ” کــــــــاش ” گره خورده تـــو ، توقعاتت از من با ” بایـــــــــد” ..
جای خالی ات قد خود توست بزرگ نیست کوچک هم که نه هجوم و ازدحام اطراف آن را پر می کند و نه کوچکتر از تو، در آن جای می گیرد درست اندازه ی حضور توست..
عــاشقــانه هــایی که برایتــــ مینویسمـــ ؛ مثل آن چــای هایی هستند کــه خــورده نمیشونـد یــخ میـــ ــکنند و بــاید دور ریختــــ ! فنجانتــــ را بده دوبـــاره پر کنمـــــ…
وقتی حرف از صداقت میشود "صدا" "قط" میشود
بعضی وقتا مجبوری تو فضای بغضت بخندی . . . دلت بگیره ولی دلگیری نکنی . . . شاکی بشی ولی شکایت نکنی . . . گریه کنی اما نذاری اشکات پیدا شن . . . خیلی چیزارو ببینی ولی ندیدش بگیری . . . خیلی حرفارو بشنوی ولی نشنیده بگیری ! خیلی ها دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی
دلتنگی عین آتش زیر خاکستر است گاهی فکر میکنی تمام شده اما یک دفعه همه ات را آتش میزند . .
با تمـام مـداد رنگـی هـای دنـیا بـه هـر زبـانی که بـدانی یـا نـدانی ! خـالی از هـرتشبیه و استعـاره و ایهـام … تنهـا یکــ جملـه برایـت خـواهـم نوشت : دوستت دارمــ خاص ترین مخـاطب دنیـا…
جای تو خالیست در تنهایی هایی که مرا تا عمیق ترین دره های بی قراری می کشانند جای تو خالی ست در هر آن نا کجایی که منم …
از استادی پرسیدﻧﺪ : ﺁﯾﺎ ﻗﻠﺒﯽ ﮐﻪ ﺷﮑﺴﺘﻪ ﺑﺎﺯ ﻫﻢ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ ﻋﺎﺷﻖﺷﻮﺩ ؟
داشت میرفت گفتــــــــــم نــــــــــرو نمیتونی فراموشــــــــــم کنی برگشت نگــــــــــام کرد گفتــــــــــم دیدی نمیتــــــــــونی
چیستم من؟ آتشی افروخته لالهای از داغ حسرت سوخته شمع را در سینه سوز من مباد در محبت کس به روز من مباد سودم از سودای دل جز درد نیست غیر اشک گرم و آه سرد نیست
بالاتر از سیاهی هم “ رنگ ” هست مثل رنگ این روزهای من…
تعلق که نداشته باشی به جایی...به کسی...به چیزی... تمام شدنت راحت تر از آنی میشود که گمان میبردی! :(
تاریکی اتاقم شکسته میشود با نوری ضعیف... لرزشی روی میز کنار تختم میفتد... از این صدا متنفر بودم اما... چشم هایم را میمالم... تا لود شود ارزو میکنم...کاش تو باشی... سکوت میکنم،آرزوی بی جایی بود!
در کافه کنج دیوار،رو به روی هم خوب شد قهوه مان را نخوردیم! حرف هایمان به اندازه کافی تلخ بود...
به سادگی رفت،نه اینکه دوستم نداشت!نه، فهمید خیلی دوستش دارم!
گاهی حرف ها وزن ندارد...ریتم ندارد...آهنگ ندارد... اما خوب گوش کن...درد دارند..! |
About![]()
به وبلاگ من خوش آمدید
Home
|